|
عید سعید اضحی به تمام مسلمین جهان مبارک باد + نوشته شده در Tue 24 Nov 2009 11 قبل از ظهر توسط حمید |
ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند چیدن که خیال است که دیدن نگذارند صد شربت شیرین ز لبت خسته دلان را نزدیک لب آرند و چشیةةدن نگذارند گفتم شنود مژده دیةةةدار تو گوشم آن نیز شنیدم که شنیـــدن نگذارند + نوشته شده در Sun 18 Oct 2009 9 قبل از ظهر توسط حمید |
بــــه دست غم گرفتارم بيا اي يار دستم گير + نوشته شده در Wed 14 Oct 2009 6 قبل از ظهر توسط حمید |
اگر ميشد كه دردم را برايت گريه می كردم زمين و آسمان را پيــش پايت گريه می كردم جوانی را وفا را عشــق را ديوانگی ها را بنام آرزو در يك لقايـــت گريه می كردم اگر ميشد نماز عشق را پيــــــشت ادا كردن دو زانو می نشستم از جفايت گريه می كردم لبانت گر به تكليفی ز نامم داغ می آمد گل سرخی به تمهيد صدايت گريه می كردم اگر عيبی ترا نسبــــــت نمی شد در تقلايم بد آموزانه بر درب سرايت گريه می كردم + نوشته شده در Tue 13 Oct 2009 5 قبل از ظهر توسط حمید |
رفتی و دو ر از تو هوشم از دل نــا شاد رفت دامن افشاندی و گرد هستی ام بـــــرباد رفت عشق عالم سوز تا بنیـــــــاد رسوائی نهاد شیوه صبر و قرار از عقل بـــی بنیاد رفت + نوشته شده در Wed 30 Sep 2009 12 بعد از ظهر توسط حمید |
** روزن امیــــــد ** ای صنمی خوب و دل آرای من اختر رخشـنده ء شب هـای من بشگفد از یاد تو دل درتنم رونق جـاوید غزلهـای من باز نمود پنجرهء عشق تــو روزن امید به د نـیا مـن با نگهت : دل زکفم برده ئی عشق زند شعله سـراپای من میکشدم شورش دل هر نفس جانب صحرای جنون:وای من کلبهء تاریک فروزان کند در دل شب اشک تمـنای من میـبردم عشق(عزیزه) به سراغ کسی وای, چه غوغا فگند این دل رسوای من؟ از محترمه عزیزه عنا یت + نوشته شده در Tue 21 Jul 2009 1 بعد از ظهر توسط حمید |
آنقدر درد درون را در دل خود ریخـــتم تاکه خود با درد هستی سوز خود آمیختم تاجداماند من درمن زهر بیگـــانه ای از تو ام ای عشق بی فرجام من بگریختم برگ زرد بودم و در تنـــد باد حادثات بر تن هر شاخه ای بی ریشه ای آویختم + نوشته شده در Wed 13 May 2009 12 بعد از ظهر توسط حمید |
این مــن نــــــه منم اگر منی هست تویی ور در بر مـــــن پیرهنــــــی هست تویی در راه غمــت نه تن به من ماند و نه جان + نوشته شده در Sun 10 May 2009 4 بعد از ظهر توسط حمید |
از محترمه عزیزه "عنایت " "": آشفته :"" گشته ام غرق خیال تو جهان را چه کنم بیتو من دبدبه و شوکت وشانرا چه کنم نبود در سر من جز تو هوایی دیگری دل شدآشفتهءتو پس این وآنراچه کنم نغمه ء عشق تو آرد دل و جانم به نوا ای نوازش گرمن شور و فغا نراچه کنم جان دهم پیش رخت دلبر مستا نه ء مـن گر نبینم رخ تو سود وزیانرا چه کنم ای( عزیزه ) بخیالش همه شب تا به سحر دیده ء نم زده و اشک فشانرا چه کنم + نوشته شده در Sun 3 May 2009 1 بعد از ظهر توسط حمید |
شب يار من تب است و غم سيـــنه سوز هم از رباعیات رهی : + نوشته شده در Sat 2 May 2009 4 بعد از ظهر توسط حمید |
گفته بودی که چرامحو تماشـــــای منی آنچنان مات که حتــی مژه برهم نزنی مژه برهم نزنم تاکه زدســــــتم نرود نازچشـــم تو به قدر مژه برهم زدنی + نوشته شده در Mon 27 Apr 2009 4 بعد از ظهر توسط حمید |
*ـ بهـــــــار ـ* از عزیزه عنایت چمن سبز و زمين سبز و زما ن سبز خجسته نوبهار عاشقان سبـــــز گهر میر یزد هر سو ابر نیسا ن دمن پر لاله شد صحرا چنان سبز + نوشته شده در Wed 8 Apr 2009 10 قبل از ظهر توسط حمید |
امشب زغمت میــــان غم خواهم خفت وزبسترعافیــــت برون خواهم خفــت باور نکنی خیال خود را بفـــرست تادر نگردکه بی توچون خواهم خفت + نوشته شده در Sat 4 Apr 2009 4 بعد از ظهر توسط حمید |
+ نوشته شده در Sat 4 Apr 2009 4 بعد از ظهر توسط حمید |
شبنمی آهسته از چشمان برگ می چکد بر دامن رنگین خاک گل می افشاند به چشم آفتــــاب نازخندی خوابناک ناگهان ازجای می خیــــزد نسیم شاد می رقصد میان خاکسار گفتگویی نرم می لغزد به گوش " هان بهار ...آری بهار " طوفان گل و جوش بهار اسـت ببیـنید اکنون که جهان برسرکاراست ببینید این آینه ها یی که نظرخیره نمایند دردست کدام آینه دار اسـت ببینید + نوشته شده در Tue 17 Mar 2009 4 بعد از ظهر توسط حمید |
از حمید « نیکرو » مونس جان از رفتن یارو دوریش گمانم نمیشود بی او غـزل و تازه بیانم نمیشود دیوانه چومجنون شده ام ازهجرش
از درد وفراقش شده دل چون بسمل عالم خــبر از آه و فغانم نمیشـود
« حمید » غم سینهءصد پاره کجا بایدبرد جز درد کسی مــونس جــانم نمیشـــــود
+ نوشته شده در Thu 5 Mar 2009 9 قبل از ظهر توسط حمید |
قطعه شعری از محترمه عزیزه عنایت به مناسبت روز جهانی زن ( ۸ ) مارس . ** مقـــــــام زن ** گلی دید م بباغ زنـده گا نی سرشتش بود لطـف ومهـــربانی گلی با لنــده و رعنای بستان فرو غ حسن اوچون ماه تا با ن + نوشته شده در Wed 4 Mar 2009 9 قبل از ظهر توسط حمید |
تا کی پرسی مقام دلدار کجاست وآن شاهد نا نموده رخسارکجاست مژگان تو گر حجاب بینش نشود در خانهء آفتاب دیوار کجاست + نوشته شده در Thu 26 Feb 2009 5 بعد از ظهر توسط حمید |
صبح است ز خـــرمـی جهــان می خندد هر قطـــره بـه بحر بیکران مـی خندد بـو در گل و نشه در می و می در جام از شـوق، زمین و آسمــــان مـی خند + نوشته شده در Thu 26 Feb 2009 4 بعد از ظهر توسط حمید |
ساقی بیار باده که آمـد بهار ما گل رنگ میبرد زمی پرخمــــــار ما ما باده نوش فصل بهاریم و می پرست بلبل بپای گل بنشیند کنــا ر ما ازمحترمه عزیزه
ادامــه مـطــلــب + نوشته شده در Mon 23 Feb 2009 11 قبل از ظهر توسط حمید |
عشق را مفهوم خواهی از منی دیوانه پرس رمز وصل شمع را از مرد ه پروانه پرس ایکه از بهر زمستان میخری سامان گرم این زمستان از یتمی بی سر و سامانه پرس + نوشته شده در Tue 17 Feb 2009 7 بعد از ظهر توسط حمید |
خرم زتست فصل سرود و بهاریــم رقصد صبا ز عطر تن و مشکباریم بس چیده ام زگلشن تو نو گلی بها ر شد خسته با غبان ز گل و گلشماریم + نوشته شده در Mon 16 Feb 2009 12 بعد از ظهر توسط حمید |
بیننده های نهایت عزیز با تشکر از اینکه به بلاگ مهر دل سر زدیند این سروده از رحمت الله جان شاعر جوان بادغیس میباشد که من خیلی دوستش دارم چونکه این سروده را خیلی دوست دارم به همین دلیل خواستم به وبلاگ مهر دل نشر کنم امیدوارم شما هم مثل من دوست دار این شویند . امشب فراقت ای مه من دل تبا کـند در سینه ام فغان و قیامت بپا کند با یاد روی همچو مه دلستـةةـان تو دل را بدست غم دهد و شکوه ها کند ادامــه مـطــلــب + نوشته شده در Fri 13 Feb 2009 2 بعد از ظهر توسط حمید |
ای آبشار، نوحه گر از بهر چيستی؟ چين بر جبین فکنده ز اندوه کيستی؟ دردت چه بود که چون من تمام شب سر را به سنگ ميزدی و می گريستی؟ + نوشته شده در Thu 12 Feb 2009 4 بعد از ظهر توسط حمید |
--ــ < انجنیر حفیظ الله * زریر * > ـ-- هرگز از بزم تو ای شمع درخشان نـــروم دل نبندم به کس واز پی خوبان نـــروم من زبتخانه،به عشق تواگر بدنــامم گرشوم شهره وافسـانه ی دوران نروم
ادامــه مـطــلــب + نوشته شده در Tue 10 Feb 2009 4 بعد از ظهر توسط حمید |
-ـ-ـ- . رحمت الله شاعر جوان بادغیس .-ـ-ـ- ساغر مـی بود وبر لــــب جو من فقط باشـم وآن زیبــا رو مست ومدهوش وگهی دست بدســت سرخوش از وصل در آن دامن کو + نوشته شده در Mon 9 Feb 2009 11 قبل از ظهر توسط حمید |
-- << رهـــــی معـــــــیری >> -- عيبجو دلدادگان را سرزنش ها ميكـــــند با غم جانسوز مي سازد دل مسكـــين من ادامــه مـطــلــب + نوشته شده در Mon 9 Feb 2009 10 قبل از ظهر توسط حمید |
هیچ کس اشکی بـــــرای مانریخت هرکه با ما بود از ما می گریخت چند روزیست حالم دیدنیــــست حال من ازاین وآن پرسیدنیست گاه برروی زمین زل می زنــــم گاه بر حافظ تفــاءل می زنـم حافظ دیوانه فالم را گــــرفت یک غزل آمـد که حالم را گرفــت ما ز یاران چشــم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم! + نوشته شده در Mon 9 Feb 2009 9 قبل از ظهر توسط حمید |
+ نوشته شده در Fri 6 Feb 2009 6 بعد از ظهر توسط حمید |
+ نوشته شده در Fri 6 Feb 2009 5 بعد از ظهر توسط حمید |
|
| |||||